تبليغاتX
حبیب سروری
شعر وداستان حوادث و غیره .......
دوستان عزیز سلام و مانده نباشید

با عرعرض معذرت از اینکه نتوانستم خواطرات اردوگاه سفید سنگ را برای شما روی برنامه بروزها شنبه نشر کنم حقیقت اش مدتی بود که فراموش کرده بودم اما اطلاع یافتم فلم بنام قربانبان ازلی در اردوگاه سفید سنگ نیز در دست ساخت است که در ان جنایات جمهوری اسلامی ایران نمایش داده می شود و بیاد ادامه این داستان یعنی خاطرات روز های سربی از نویسنده محترم اقای یونس حیدری افتادم و کوشیش می کنم هر فته ادامه ان را نشر کنم

شما دوستان می توانید گزارش از ساخت فلم در حال ساخت قربانیان ازلی را که از جنایات ایران در اردوگاه مهاجرین افغانی بنام سنگ سفید که همه ما و شما  با نام ان اردوگاه اشنای داریم را به ادرس مرکز انترنت جاغوری ببنید http://mi-jaghori.blogfa.com/8806.aspx

 

و اما ادامه خاطرات روز های سربی از اردوگاه سفید سنگ که قبلا برای شما نشر کرده بودم

 

کپی شد توسط حبیب سروری مرکز انتر نت جاغوری

 

روزهای سربی

در

اردوگاه

سفيد سنگ

خاطرات يونس حيدرى

شناسنامه كتاب

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

روزهاى سربى

خاطرات؛ اردوگاه سفيد سنگ

نويسنده: يونس حيدرى

طرح روى جلد: محمد حيدرى

چاپ اول

1379/10/7

ناشر :

......................................................

هديه به روان

او

كه

مظلومانه جان داد!

كمپ2

اردوگاه !

سفيد سنگ

 

 يكشنبه  1378/6/7

صبح که همه از خواب برخواستند و بسیاری ها با شپشهای سفید سنگی سر و صورت خود را متبرک کردند، نگهبانها آمدند و گفتند؛  كسانيكه  از وروديهاى روز   5شنبه و جمعه پول داده اند و روز گذشته عکاس موفق نگردید تا عکس آنها را بگیرد، جهت گرفتن عکس، در داخل سالن بزرگ كنار قرنطينه‏ يك، به نوبت ردیف شوند، ونوبت بر اساس همان فرمهاى پرونده شان تنظيم   خواهد گردید. و من هم با همان دست شكسته‏ام که به شدت دردش افزایش یافته بود، رفتم و در نوبت قرار گرفتم.

 دستم بر گردنم آويزان است، چوبهائى را كه بر گرد دستم‏ شکسته بند بسته است، دستم را آزار مى‏دهد و سخت احساس نا خوش آيندى مى‏كنم، ولى هيچكس در اين قرنطينه از شكسته بندى چيزى  نمى‏فهمد و روز گذشته با اينكه درد سختى مى‏نمود وچند مرتبه اقدام به رفتن  به بهدارى نمودم،  ولى من را نبردند؛ولی چیزی که حالا سخت ذهنم را مشغول کرده است این است که راستی چگونه اين پلاك را بر گردن خود آویزان نگه دارم. زیرا همه آن را با دو دست خویش نگه می دارند، اما من که دستم به جای پلاک بر گردنم آویزان هست!!

 بالاخره انتظار به پايان ‏رسید و نوبت به من هم رسید؛  به درون خيمه كوچكى كه، در آن يك صندلى كوچك و گرد گذاشته شده بود،رفتم ؛ عكاس دوربينش را تنظيم کرد و بعد آمد  به سراغ من ، عكاس نگاهى به طرف دست شکسته و آویزان بر گردنم نمود و گفت؛

 - مى‏تونى اين دستد را بالا بيارى؟

 - يك مقدارى

 - همان  كافى هست !

 نمره های پلاك را تنظيم ‏كرد و بر گردنم آويزان نمود،  يك طرف آن را بر روى پارچه سفيدى كه با آن دستم را بسته‏اند تكيه داد، و سمت چپ پلاك را با دست چپم گرفتم، و عكاس يك عكس از سرکچلم گرفت،  درحاليكه پلاك همانند جنایت کاران بر روی دست شكسته‏ام ايستاده بود!!

 

 از سالن دراز و بی قواره بیرون می آیم و به داخل هوا خورى مى‏روم، بيرون از هواخورى درامتداد خيابانى كه از پيش واحد ادارى مى‏گذرد يكی از مامورین را مشاهده می کنم، كه با شلاقى بر پشت کسی می کوبد، که در حال کلاق پر رفتن است!

به شدت متاثر می شوم، یک بار دیگر سخنان فریبنده رهبر فقید ایران از برابر دیدگانم عبور می کند، "اسلام مرز ندارد" ما خواهان وحدت همه مسلمین جهان علیه استکبار جهانی هستیم و..."  اما حال با چشمان خود شاهد مجازات یک مسلمان هستم  و مهم تر از آن یک مسلمان! در حاليكه دستهايش بر پشت گردنش كلاف شده است و كلاغ پر مى‏رود و هر چند قدمى را كه او بر ميدارد، افسر هم يك شلاق بر پشت او مى‏كوبد.و او همچنان راه مى‏پيمايد، وقتى عميق‏تر نگاه مى‏كنم، می بینم او همان مرد ریزه میزه دستمال ابریشمی هست که روزهای اول با سرودهای زیبایش در قرنطینه حال و هوای دیگری بخشیده بود، رضا زندانی و...

باورم نمی شود، از کسانی که در آنجا ایستاده اند سوال می کنم؛

- آن مرد كيست؟

 - آقا رضا هست !

 - چرا كلاغ مى‏برند؟

 - آخر او رفته به نگه بانها گفته است كه اين چه وضعى هست كه شما در اينجا ايجاد كرده‏ايد ؛ نه آب هست، كه بخوريم و نه هم وضعيت نظافت و توالت اينجا درست است چرا؟  آخر شما كه مسلمانيد! اين انسان‏ها هم مسلمان مى‏باشند؛ اينها هم نمازمى‏خوانند و خداوند را عبادت مى‏كنند وحتا اگر هم مسلمان نباشند لا اقل انسان كه هستند... چرا اين مردم به خاطر فقدان آب، بر خاكهاى پر از ميكروب و چرك روى بتونها و پتوها تيمم كنند، تا خدايشان را عبادت نمایند، آيا اين صحيح مى‏باشد كه یک نفر براى نوشيدن يك جرعه آب حد اقل نيم ساعت در نوبت باشند و...

حال او را  برده‏اند وشكنجه مى‏كنند، آقا رضا از انتهای خیابان در حال بر گشت مى باشد و در مسیر برگشت او را مجبور مى‏كند تا پاى مرغى راه برود، يعنى دستهاى خود را از مچ پا هايش بگيرد و با نوك پنجه راه برود واو هر باري كه كف پايش بر زمين اثابت مى‏كند يك ضربه شلاق بر پشتش اثابت مى‏كند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 2:21 قبل از ظهر  توسط حبیب سروری | 
خاطرات کودکی همیشه شیرین ودل انگیز است. این حرف را زمانی درک کردم که بزرگان خاطرات دوران کودکی شانرا با لحن شیرین و جذاب قصه می کنند و از تکرار این قصه ها اصلا احساس خستگی نمی نمایند. اما شما می توانید کسانی را درین عالم بیابید که از دوران کودکی اش می ترسد وخاطرات کودکی اش عین کابوسهای آزار دهنده برای اوست. یکی از این افراد منم. از دوران کودکی ام جز رنج و درد، چیزی به یاد ندارم.

آشیانه سمر (بامیان)
پانزده سال قبل درقریه دشت تیکه فولادی، به دنیا آمدم. هنوز هفت ماهم نشده بود که پدرم در یک انفجار ماین من وخواهرم را برای همیشه تنها گذاشت. مادرم به دنبال پدر، ما را ترک کرد تا زندگی ای برای خودش بسازد. از مادرم گله ای ندارم، او حق داشت برایش زندگی کند واز رنجی که در انتظارش بود، برهد. شاید درین دنیا قاعده این باشد که " هرکس باید بار خود را خودش ببرد".
از پدرم فقط یک چیز نزد من به یادگار ماند. " نصرت"، نام زیبائی که هر لحظه به من نیرو می دهد و احساس یاری و همدردی با دیگران را در من زنده نگهمیدارد. شاید پدرم مرا ترک کرد وبا اهدای این نام به من گفت: " توباید یاری گر دیگران باشی وانسانهای درمانده را نجات دهی". اگر چنین نشده بود، شاید من به آشیانه راه نمی یافتم وراه مادرم" سیما سمر" را که ناجی انسانهای درمانده است، نمی رفتم.
بدینترتیب زندگی من وتنها خواهرم، با رنج و بی پناهی آغاز یافت. کاکایم تا هفت سالگی مجال مان داد وپس از آن در پی بهره کشی اقتصادی از ما شد. صبح وقت هردوی مان بوجی های مخصوصی را می گرفتیم واز کوه ها، مواد فضله حیوان را برای استفاده محروقاتی جمع می کردیم. قاعده این بود که باید تا ساعت 12 برمی گشتیم وبوجی ها کاملا پر می بود. وگرنه به شدت سرزنش مان می کرد. بعد از ظهرها نیز به همین صورت برما می گذشت.
بزرگترین آرزویم این بود که روزی " شکم سیر" غذا بخورم و مورد لت وکوب خانم کاکایم قرار نگیرم. برای تامین این آرزو خیلی از روزها از خانه فرار می کردم و راهی کوه هامی شدم. شبهای را به یاد دارم که تا صبح بیرون از خانه در سرما می لرزیدم.
پس از سالها تحمل رنج و لت وکوب، ناچار راهی بازار بامیان شدم. مدتی بولانی فروشی می کردم وماهانه 300 افغانی معاشم می دادند.
یک روز خانمی مرا حین موترشوئی دید. برایم وعده داد که با برادرش حرف می زند تا مرا کمک نماید وکاری برایم دست وپا کند. مدتی شاگردی سلمانی را پیشه کردم. سرانجام تصمیم گرفتم، کابل بروم و آینده ام را بسازم.
در یک روز خیلی نیکو، دوستم نصرالله، مرا به مکتب کارته صلح برد و با مسئول آشیانه سمر آشنا شدم. بعد از چند روز از جانب دفتر ساحوی کمیسیون مستقل حقوق بشرافغانستان رسما به آشیانه معرفی شدم.
سه سال است که درین ساحت قدسی ( آشیانه سمر بامیان) زندگی می کنم. صنف ششم مکتبم ونمره ام دوم است. درین جا همه آنچه را باخته بودم، باز یافتم: پدر، مادر، برادر، خواهر، احساس پاک وزیبای کودکانه، درس، بحث، غذا، لباس، عاطفه، احترام و هرچه خوبی ونیکی! در یک کلام من زندگی ام را باردیگر درینجا یافتم.
وقتی پدرم رفت ومادرهم مرا تنها گذاشت، آنهم در زمانی که من به سرپرستی پدرانه و عاطفه مادرانه، نیاز داشتم، احساس می کردم من تنها انسان بی پناهی هستم که برای استثمار دیگران خلق شده ام و هرزه ای بیش نیستم. کودکان دیگر را می دیدم که خوش وخوشحال، دست در دست پدران ومادران شان گشت می زدند و اقتدار پدران شانرابه رخ ما می کشیدند.
آنگاه من غرق حسرت می شدم ودرد می کشیدم، مدام از خود می پرسیدم: چه کسی این جفای بزرگ را بر من و خواهرم روا داشت؟ خدا؟ طبیعت؟ یا انسانهای دون مایه ای که از بی پناهی دیگران لذت می برند و آرامش شانرا در ناراحتی انسانهای دیگر می جویند؟
مگر من وآن خواهر کوچکم، که هنوز مثل یک زندانی زندگی می کند، حق نداشتیم با لالائی مادر بخواب برویم ودست در دست پدر زندگی کنیم؟ آیا ما شایسته این نعمت نبودیم؟
سرانجام به این نتیجه می رسیدم که ما جزوی همان دو زخیان روی زمین هستیم که برای سوختن و درد کشیدن خلق شده اند.
در آشیانه دریافتم که هیچ رخدادی در عالم شر مطلق نیست. ممکن در پس هرحادثه ای ناگواری، خیری نهفته باشد. اگر پدرم نمی رفت، شاید من در آشیانه نبودم. آنگاه ازین فرصت ها وزمینه ها که فردای مرا می سازد ومرا وا می دارد تا به انسانهای دیگر کمک کنم، محروم می ماندم.
من اکنون خودم را از خوشخبت ترین آدمهای روی زمین می دانم. ومصمم هستم که مثل مادرم، داکتر سیما سمر و پدرم، آقای نوید، به صدها انسان درمانده وبی پناه دیگر، تکیه گاه محکم باشم.
من اکنون " نصرت" واقعی هستم، کسی که یاری گر صدها انسان بی پناه دیگر خواهد بود!
نصرت نوید، یکی از کودکان آشیانه سمر بامیان/شاگرد صنف ششم مکتب کارته صلح
9 ثور 1388
آشیانه سمر بامیان

منبع : http://drsimasamar.blogspot.com/2009/05/blog-post_12.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط حبیب سروری | 

انتخابات ریاست جمهوری را تبديل به محکمه ابتدایی دزدان، خاينان و جنایتکاران کنیم!

 

  داکتر رمضان بشردوست با 24 هزار و 450 رای و کبوتر سپید رسما وارد رقابت های انتخابات ریاست جمهوری شد!

داکتر بشردوست: معاونین من اولاد این کشور میباشند که دست شان به خون مردم ، به غصب زمین ، خانه و پول مردم آلوده نیست.

پنج شنبه 7 مه 2009

 

 

کابل پرس: داکتر رمضان بشردوست روز هفتم ماه می همراه با دو تن از معاونان خود در حالی که امضا و شماره کارت 24 هزار و 450 تن از شهروندان افغانستان را با خود داشت، در محل کمیسیون مستقل انتخابات حضور یافت و برای شرکت در رقابت های انتخابات رياست جمهوری سال 1388 ثبت نام نمود. تعداد 24 هزار و 450 امضا در حمایت از داکتر رمضان بشردوست، در حالی که تعداد امضای لازم برای نامزدها ده هزار امضا می باشد، نشان از آغاز محکم وی در انتخابات و حمایت گسترده مردم می باشد. اين در حالی ست که بسیاری از مدعیان شرکت در انتخابات هنوز نتوانستند حداقل حمایت ممکن را برای شرکت در انتخابات بدست بياورند.

داکتر رمضان بشردوست آقای محمد موسی بارکزی استاد انستیتوت زراعت کابل و خانم عفیفه معروف کارمند کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان را به عنوان معاونان خود برگزيده است. ايشان همچنين در محل کمیسیون مستقل انتخابات کبوتر سپید را به عنوان نشانه ی انتخاباتی خود انتخاب نمود.

داکتر رمضان بشردوست بلافاصله پس از ثبت نام در رقابت های انتخابات ریاست جمهوری، اطلاعیه ای را به نشر سپرد که متن کامل آن چنین می باشد:

اطلاعیه

بنام خداوند(ج) و به یاد شهدا

امروز ساعت 10:30 صبح به وقت کابل مورخ 17/2/ 1388 مطابق 7 می 2009 من به عنوان نامزد ریاست جمهوری با دو تن معاونین خود هریک آقای محمد موسی( بارکزی) استاد در انستیتوت زراعت کابل و خانم عفیفه( معروف) کارمند کمیسیون مستقل حقوق بشر ثبت نام کردیم.

من کبوتر سفید را که سمبول صلح و آزادی است با مشوره معاونین ، کارمندان کمیسیون انتخابات و ژورنالیستان حاضر در کمیسیون انتخاب نمودیم.

معاونین من اولاد این کشور میباشند که دست شان به خون مردم ، به غصب زمین ، خانه و پول مردم آلوده نیست.

هردو شان دارای تحصیلات عالی در زراعت و دارالمعلمین میباشند.

من از صمیم قلب از هموطنان عزیز که در مدت چند روز 24450 شماره کارت رأی دهی ( یعنی بیش از دو برابر آنچه که قانون میخواست- 10000 -) خود را در اختیار من قراردادند ، بدون درخواست یک افغانی یک جهان سپاسگزارم.

من همچنان از هموطنان که نتوانستم نمبر (شماره) کارت رأی دهی شان را به علت کمبودی وقت، بگیریم معذرت میخواهم.

بعد از ثبت نام و برگشتن به طرف خیمه ملت ، اولین برخورد من و معاونینم به واقعیت فاجعه آمیز افغانستان در چهاراهی سرک 15 وزیر اکبر خان بود:

یک هموطن جوان در پیاده رو سرک طوری خوابیده بود که ما احساس کردیم که خدا نخواسته فوت کرده است. از موتر برآمده در کنارش رفتیم آنرا خوشبختانه زنده یافتیم اما در حالت مردن با لباس های پاره ، پاره و چرک آلود ، شکم گرسنه و وضع صحی اسفناک. بعد از نوازش و پرس و پال او را به شفاخانه وزیر اکبرخان روان کردیم و از ریاست شفاخانه خواستیم تا توجه جدی نموده بعد از تداوی لازم به مرکز سره میاشت در پل آرتن ارسال نماید . مسلمأ کاندیدان ریاست جمهوری دیگر با موترهای صد هزار دالری شیشه سیاه از این سرک ها عبور میکنند اما به هیچ قیمت حاضر نیستند که از دور یک نگاه از پوشت شیشه های سیاه موتر خود به این هموطنان بیاندازند چه رسد به اینکه از موتر های لوکس و پر عطر خود پائین شده و دست نوازش روی این دوزخیان روی زمین بکشند.

من امیدوارم که با پیروزی در این انتخابات سرنوشت ساز باهدایت خداوند(ج) و حمایت مردم افغانستان جنگ ، فقر ، رشوت خوری ، زورگوئی و بی عدالتی را از ریشه از بین ببریم.

با احترام

داکتر رمضان بشردوست

نامزد مستقل ریاست جمهوری

بشردوست، مردمی ترين انتخاب!

يكشنبه 22 مارس 2009, نويسنده: کامران میرهزار

چگونه از رمضان بشردوست حمايت کنيم؟

داکتر رمضان بشردوست بارها اعلام کرده است که فقط کمک های مردمی را می پذيرد. برای کمک به داکتر رمضان بشردوست از دو طريق می توان وارد شد.

کمک های مالی:

داکتر بشردوست برای برپایی يک کمپاين گسترده در زمان تبليغات نياز به کمک مالی شهروندان افغانستان دارد. برای کسانی که در خارج از افغانستان زندگی می کند ارسال مثلا صد دالر آمريکايی کار چندان سختی نيست. اما جمع شدن اين کمک ها می تواند کمک شایانی به برگزاری کمپين آينده ی انتخابات کند.

شماره حساب داکتر رمضان بشردوست:

Beneficiary: Ramazan Bashar Dost

Account number: 0505701000461618 AFN

SWIFT CODE: AFIBAFKA

Account with: Afghanistan international Bank (AIB ) Intermediate Bank: Commerz Bank

SWIFT CODE: COBADEFFXXX Account no: 400870105400 USD

شهروندانی که کمک مالی به حساب آقای بشردوست ارسال می کنند، بهتر است يک ايميل نيز به ايشان و يا کميته ی دفاع از ايشان ارسال کنند:

ايميل داکتر بشردوست : bashardost@bashardost.org

ايميل کميته ی حمايت از داکتر رمضان بشردوست: info@ramazanbashardost.com

کمک برای برگزاری کمپاين:

شهروندان افغانستان در گوشه گوشه ی افغانستان و جهان می توانند برای کمک به داکتر رمضان بشردوست برای برگزاری کمپاين کمک کنند. در کنار راهنمايی، نظرات و پيشنهادات برای برگزاری هر چه بهتر کمپاين، افراد می توانند در شناسایی داکتر بشردوست به سایر افراد اقدام نمايند.

دست در دست يکديگر و با حمايت از داکتر بشردوست، انتخابات ریاست جمهوری را تبديل به محکمه ابتدایی دزدان، خاينان و جنایتکاران کنیم!

سایت کميته ی حمايت از داکتر رمضان بشردوست

سایت شخصی داکتر رمضان بشردوست


پيوند (لينک) دادن به سایت انترنتی کمیته ی حمایت از داکتر رمضان بشردوست

اگر شما سایت انترنتی يا وبلاگ داريد، می توانيد يکی از تصاويری را که مناسب با طراحی سایت و يا وبلاگ شما می باشد را انتخاب کرده و با دادن پيوند (لينک) به سایت کميته، حمايت خود را از داکتر رمضان بشردوست نشان دهيد. معمولا سایت ها و وبلاگ ها روش های مختلفی برای نشر تصاوير دارند. شما می توانيد مستقيم تصاوير زير را ذخيره کرده وسپس منتشر کنيد و يا اينکه با قرار دادن کدهای مربوط به هر تصوير در صفحه ی وب خود، آن را نمايش دهيد. دريافت کد تصاوير

Dr. Ramazan Bashardost

Dr. Ramazan Bashardost

Dr. Ramazan Bashardost

 

 

 

 

 

انتخابات ریاست جمهوری را تبديل به محکمه ابتدایی دزدان، خاينان و جنایتکاران کنیم!

 

  زندگینامه داکتر رمضان بشردوست

نامزد انتخابات ریاست جمهوری افغانستان

يكشنبه 28 سپتامبر 2008

 

 

داکتر رمضان بشردوست فرزند محمد علی درسال 1340 خورشیدی در ولسوالی قره باغ چشم به جهان گشود، مکتب ابتدائیه و متوسطه را در ولسوالی های قره باغ و مقر ولایت غزنی وشهر میمنه ولایت فاریاب به پایان رسانید.

دوماه بعد از کودتای 7 ثور 1357 به کشور ایران مهاجر و بعد از اتمام لیسه به پاکستان هجرت نمود.

داکتر بشردوست در سال 1360 پاکستان را به قصد فرانسه ترک نمود ودر آنجا درخواست پناهندگی سیاسی نمود اما هیچ وقت درخواست تابعیت فرانسه را نکرد.

درسال 1361 شروع به کار و آموختن زبان فرانسوی در فاکولته ادبیات شهر دیژن نمود.

در سال 1363 " تصدیق نامه عملی زبان فرانسوی درجه اول" را از پوهنتون شهر دیژن دریافت نمود.( سند 1)

در سال 1364 بعد از سپری نمودن امتحان به فاکولته حقوق وعلوم سیاسی پوهنتون شهر گرونوبل ثبت نام نمود و در سال 1368 ماستری حقوق را دریافت کرد. (سند 2)

در سال 1369 در پوهنتون ژان مونی پاریس در رشته دیپلوماسی به تحصیل خود ادامه داد وموفق به اخذ "دیپلوم تحصیلات عالی تخصصی" (مافوق ماستری) گردید. (سند 3)

مونوگراف خود را در باره دیپلوماسی وجنگ در آفریقای شمالی نوشت.

درسال 1371به پوهنتون تولوز در رشته علوم سیاسی ثبت نام نمود وموفق به اخذ" دیپلوم تحصیلات عمیق"( ما فوق ماستری) گردید. ( سند 4)

مونو گراف خود را در باره نقش سازمان ملل متحد و اشغال افغانستان توسط شوروی نوشت در سال 1372 شروع به نوشتن تزس دکتورای خود در باره جنگ ودیپلوماسی در افغانستان نمود.

داکتر بشر دوست در سال 1374 موفق به اخذ دکتورا از فاکولته حقوق و علوم سیاسی پوهنتون تولوز شد. (سند 5)

تیز خود را که 1150 صفحه در مورد دیپلوماسی، بخصوص دیپلوماسی آمریکا، روسیه، پاکستان وایران در مورد جنگ افغانستان نوشت.

داکتر بشردوست در سال 1368 از اکادمی زبان انگلیسی O.I.S.E آکسفورد (سند 6) و در سال 1369 از اکادمی زبان انگلیسی G.E.O.S برایتون تصدیق نامه های زبان انگلیسی را درانگلستان در یافت نمود. (سند 7)

داکتر بشردوست از سال 1375 تا 1382 در پوهنتون های پاریس مشغول تدریس مضامین حقوق، علوم سیاسی و دیپلوماسی به عنوان همکاراستاد ایفای وظیفه نمود. همچنان با دارلوکاله های پاریس همکاری می نمود.

داکتر بشردوست مدت چند ماه در سال 1381 به حیث سکرتر سوم در سفارت افغانستان در پاریس ایفای وظیفه نمود اما بعلت اختلافات شدید با سفیر وقت در مورد خانوادگی شدن سفارت، مصارف گزاف و حیف و میل اموال بیت المال، از سفارت اخراج وبه دعوت وزارت امورخارجه افغانستان برای ساختن مرکز مطالعات استراتیژیکی در وزارت امورخارجه وارد کابل شد. اما بعد ازمدتی بی سرنوشتی و میرزا قلمی دروزارت امورخارجه به حیث معاون دیپارتمنت سازمان ملل متحد وکنفرانس های بین المللی وبعدا به حیث مدیر دیپارتمنت سیاسی کشورهای اروپای غربی وزارت امور خارجه مقرر شد.

در 8 مارچ 2004 (1383 ) روز بین المللی زن بعنوان وزیر پلان در حکومت آقای کرزی شروع به کار نمود ودر24 دسامبر 2004 تصمیم انحلال 1935 انجو را از جمله 2365 انجو به مردم افغانستان اعلان نمود که با مخالفت جدی تمام دستگاه های دولتی و غیر دولتی قرار گرفت. در 25 دسامبر 2004 روز کرسمس استعفا خود را از وزارت پلان اعلان نمود و در سال 1383 شروع به تدریس در فاکولته حقوق و علوم سیاسی وفاکولته شرعیات پوهنتون البیرونی ولایت کاپیسا نمود. در سال 1384 بعنوان نماینده ملت در پارلمان انتخاب شد و تا امروز در خدمت ملت به عنوان نماینده شان وبعنوان استاد افتخاری در پوهنتون البیرونی ایفای مسولیت می نماید.

 

 

 

انتخابات ریاست جمهوری را تبديل به محکمه ابتدایی دزدان، خاينان و جنایتکاران کنیم!

 

  کمک های مردمی!

يكشنبه 28 سپتامبر 2008

 

 

هموطن عزیز!

امید است که سلام بنده را از این راه دور اما با قلب نزدیک پذیرفته، به تمام فامیل و هموطنان برسانید.

به خواست خداوند وبا حمایت مردم ما یک چانس بزرگ داریم تا نه تنها در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شویم بلکه این انتخابات را تبدیل به محکمه ابتدائیه برای خائینن ،منافقین ،چپاولگران وغیره بسازیم.

حمایت شما وتمام هموطنان برای پیروزی شرط اساسی می باشد

هر طور که شما میخواهید و شایسته میدانید کمپاین را ساز ماندهی کنید بر اساس 3 نقطه:

1- حمایت معنوی: تهیه طرحها و پشنهادات هموطنان در بخش های مختلف که در پروگرام ریاست جمهوری گرفته شود.

2- جمع آوری رأی یا آراء:تا هموطنان ما بازهم فریب تا جران اسلام ،قوم، ایدولوژی ، منطقه،لسان،را نخورند.

3- جمع آوری کمک ها: چون من خوشبختانه حلقه غلامی هیچ کشور را به گردن ندارم مساعدت مالی هموطنان ما سرنوشت ساز است. بنابراین از شما هموطنان عزیز خود خواهشمندم که هر فرد مقدارپول 100 – 100 دالر کمک کنید، چون این کمک برای کمپاین اینده شما بسیار مهم میباشد. مقدار پول جمع شده در حساب تان افزوده و سپس به حساب بانکی من ارسال بدارید. و یا شما میتوانید حساب بانکی من را شخصاَ به هموطنان عزیز بدهید تا مستقیماَ به من ارسال بدارند. اینک حساب بانکی

Beneficiary: Ramazan Bashar Dost

Account number: 0505701000461618 AFN

SWIFT CODE: AFIBAFKA

Account with: Afghanistan international Bank (AIB)

Intermediate Bank: Commerz Bank

SWIFT CODE: COBADEFFXXX

Account no: 400870105400 USD

 

 

انتخابات ریاست جمهوری را تبديل به محکمه ابتدایی دزدان، خاينان و جنایتکاران کنیم!

 

  داکتر بشردوست به امريکا نمی رود!

1- همیشه تقریبأ امیر ، پادشاه و رئیس جمهور این کشور از خارج تعیین و تحمیل شده است من با هدایت خداوند(ج) و حمایت مردم افغانستان اراده آهنین دارم که به این سنت سیاسی شوم خاتمه داده شود

شنبه 25 آوريل 2009

 

 

بنام خداوند(ج) وبه یاد شهدار

قرار بود که روز جمعه مورخ1388 /2/4 مطابق 24-04-2009 میلادی به ساعت 3 بجه بعد از ظهر من کابل را به سوی امریکا برای شرکت در یک کنفرانس ترک کنم اما بعد از روز ها فکر و مشوره با افراد گم نام اما دلسوز ، عالم و پاک این کشور بالاخره تصمیم من بر این شد که در این شرایط حساس و خاص انتخابات ریاست جمهوری از این سفر منصرف شوم.

به دلایل مختلف و منجمله :

1- همیشه تقریبأ امیر ، پادشاه و رئیس جمهور این کشور از خارج تعیین و تحمیل شده است من با هدایت خداوند(ج) و حمایت مردم افغانستان اراده آهنین دارم که به این سنت سیاسی شوم خاتمه داده شود.

2- در مجموع دولتمردان ، سیاستمداران و رهبران این کشور متأسفانه همیشه قبله سیاسی شان کشور های خارجی بوده است من نمیخواهم که یک سر سوزن و یک ثانیه مردم مار گزیده افغانستان فکر کند که بشردوست هم حلقه غلامی خارج را به گردن دارد.

با احترام

داکتر بشردوست

نامزد مستقل ریاست جمهوری

 

انتخابات ریاست جمهوری را تبديل به محکمه ابتدایی دزدان، خاينان و جنایتکاران کنیم!

 

  انتخابات ریاست جمهوری را تبديل به محکمه ابتدایی دزدان، خاينان و جنایتکاران کنیم

کميته ی حمایت از داکتر رمضان بشردوست

پنج شنبه 6 نوامبر 2008, نویسنده: Support Committee for Dr. Ramazan Bashardost

 

 

سلام وطنداران عزیز!

داکتر رمضان بشردوست با شعار دفاع از حقوق تمام اقشار جامعه، نامزدی خود را برای انتخابات رياست جمهوری افغانستان اعلام کرده است. کارنامه ی داکتر رمضان بشردوست چه به عنوان وزير پلان افغانستان و چه به عنوان نماينده ی مردم در شورای ملی نشان می دهد که او منافع مردم را بر منافع شخصی خود ترجيح داده و هيچ معامله ای بر سر منافع مردم نکرده و نمی کند. بشردوست صداقت، دلسوزی، دانش و توانایی رياست جمهوری افغانستان را دارد و ما باور داريم که انتخاب او به عنوان رييس جمهور افغانستان می تواند آغازی برای تغییرات اساسی و مثبت در جامعه باشد.

اکنون زمان آن است که همه دست به دست هم داده و همصدا با داکتر رمضان بشردوست برای بدست آوردن حقوق خود تلاش کنيم. از شما مردم افغانستان چه در داخل و يا در هر نقطه ی جهان می خواهيم برای انتخاب داکتر رمضان بشردوست به عنوان شایسته ترين رييس جمهور افغانستان به ما بپيونديد. انتخاب داکتر رمضان بشردوست می تواند صفحه ای جديد در تاريخ افغانستان بگشاید.

داکتر رمضان بشردوست فقط کمک های مردمی را می پذيرد. از شما وطنداران عزيز می خواهيم کمک های مالی خود را مستقيم به شماره حساب بانکی ايشان ارسال کنيد. همچنين شما می توانيد در هر نقطه ی افغانستان و جهان که هستيد، برای آگاهی مردم و کامل کردن شناخت آنان از شخصیت داکتر بشردوست اقدام نماييد.

راهنمايی ها، نظرات و پيشنهادات شما برای هر چه بهتر برگزار کردن کمپين انتخابات ميان مردم افغانستان، در جایی که زندگی می کنيد، محل کار و يا مکانی که از آن شناخت داريد، می تواند مفيد باشد.

حکومت افغانستان تاکنون حکومت دزدان و جنایتکاران بوده است و نه حکومت مردم افغانستان. همصدا با داکتر رمضان بشردوست " انتخابات ریاست جمهوری را تبديل به محکمه ابتدایی دزدان، خاينان و جنایتکاران کنیم".

کميته ی حمایت از داکتر رمضان بشردوست


شماره حساب بانکی داکتر رمضان بشردوست:

Beneficiary: Ramazan Bashar Dost

Account number: 0505701000461618 AFN

SWIFT CODE: AFIBAFKA

Account with: Afghanistan international Bank (AIB ) Intermediate Bank: Commerz Bank

SWIFT CODE: COBADEFFXXX

Account no: 400870105400 USD

راهنمایی ها، نظرات و پيشنهادات خود جهت هر چه بهتر برگزار کردن کمپاين انتخاباتی را می توانيد مستقيما با داکتر رمضان بشردوست در ميان بگذاريد و يا با کميته ی حمايت از ايشان به تماس شويد.

تماس مستقيم با داکتر رمضان بشردوست:

موبايل:

 

 

ايميل: bashardost@bashardost.org

ايميل کميته ی حمايت از داکتر رمضان بشردوست:

info@ramazanbashardost.com

 

 

انتخابات ریاست جمهوری را تبديل به محکمه ابتدایی دزدان، خاينان و جنایتکاران کنیم!

 

  كنفرانس لندن: بي موقع، بي جاه و بي فايده

داکتر رمضان بشردوست

جمعه 3 اكتبر 2008

 

 

روز سه شنبه 11 دلو و چهار شنبه 12 دلو 1384 چهارمين كنفرانس بين المللي بعد از بُن، توكيو و برلين براي تداوي مريض بنام افغانستان در لندن دائر ميگردد اين كنفرانس بي موقع، بي جاه و بي فايده است.

1 – بي موقع: به دو دليل مهم حقوقي و سياسي:

الف: از نظر حقوقي:

حكومت فعلي آقاي حامد كرزي رئيس جمهور افغانستان مشروعيت قانوني ندارد چون رأي اعتماد شوراي ملي را هنوز نگرفته است.

طبق فقره 2 ماده 161 قانون اساسي " بعد از دائر شدن اولين جلسه شوراي ملي، در خلال مدت 30 روز، حكومت و ستره محكمه مطابق به احكام اين قانون اساسي تشكيل ميگردد".

امروز بيش از 41 روز از تشكيل اولين جلسه شوراي ملي ميگذرد اما حكومت آقاي كرزي هنوز مطابق قانون اساسي تشكيل نشده. بنابراين يك حكومت غير قانوني در كنفرانس لندن شركت ميكند. لازم به تذكر است كه فقره 2 ماده 161 واضح و روشن است و فرق بين جلسه كاري و غير كاري شوراي ملي نميكند " بعد از دائر شدن اولين جلسه شوراي ملي ..." و تمام جلسات شوراي ملي جلسات كاري ميباشند.

ب: از نظر سياسي:

تمام وزرأ و اشخاص مهم دولتي مشروعيت سياسي خود را از دست داده اند چون از يكطرف همين اشخاص يا بعنوان وزير و يا مقام عالي دولتي ( مثل فرهنگ، عبداله، احدي ، لودين و ...) در كنفرانس برلين نيز شركت داشتند. از طرف ديگر طرفداران اصلي كمكهاي جامعه بين المللي از طريق انجوها و سازمان ملل متحد بودند و من را در برلين تنها گذاشتند و همچنين اينها حاميان فعال انجوها ، ملل متحد و مسوولين اصلي حيف و ميل كمكهاي جامعه بين المللي، فساد اداري و غيره ميباشند. بايد افزود كه همان انجوها، بانك جهاني، صندوق بين المللي پول، بانك انكشاف آسياي و يونما (UNAMA) كه نقش فعال در كنفرانس هاي قبلي داشتند در اين كنفرانس نيز بازيگران اصلي ميباشند: هيئت رهبري فعلي اين مؤسسات و سازمانها عاملين اصلي تروريسم اقتصادي در افغانستان هستند.

2 – بي جاه:

لندن، پاريس، برلين، واشنگتن و پايتخت كشورهاي ديگر، امروز جاي مناسب و منطقي براي برگزاري چينين كنفرانس نميباشد بدليل اينكه:

الف: تمام پروسيس بُن تكميل شده است. امروز افغانستان دارائي قوه مقننه ( پارلمان)، قوه اجرائيه ( حكومت) و قوه قضائيه (محكمه) ميباشد. تمام ارگانهاي دولتي و اداري ساخته شده بنابر اين تصاميم ستراتژيك و سرنوشت ساز بايد طبق قانون اساسي افغانستان در باره سرنوشت مردم افغانستان در كابل و توسط دولت افغانستان گرفته شود نه در جاي ديگر و توسط ديگران. جامعه بين المللي طبق حقوق بين المللي و وعده هاي شان نقش همكاري و كمك دهنده را دارند و نه نقش تصميم گيرنده.

ب: از لندن و يا پايتخت كشور ديگر نميشود وضع فعلي افغانستان را درست بررسي كرد چه خوب گفته است: " ديدن كي بود مانند شنيدن " اينها بايد در كابل تشكيل جلسه ميدادند و كوچه و پس كوچه كابل را ميديدند تا با چشم خود شاهد حيف و ميل كمكهاي جامعه بين المللي در اين مدت 4 سال ميشدند. ميديدند كه از بازسازي حتي در كابل كه پايتخت افغانستان است كمترين اثري ديده نميشود چه رسد به دهات دور افتاده افغانستان و زنده گي مردم حتي در كابل بدتر از گذشته است: در اين سرماي زمستان تعدادي از هموطنان ما در خيمه ها، تعميرات ويرانه بدون بخاري زنده گي ميكنند و معاش معلولين و فاميل شهدأ 300 افغاني ، معاش متقاعدين 2000 افغاني ، معاش اجيران و مامورين با مأكول از 2000 تا 3000 افغاني و در آمد سرانه يك افغان 1150 افغاني در سال است در حاليكه قيمت يك سير چوپ 50 افغاني، يك ليتر تيل 35 افغاني، يك نان خشك 6 افغاني، يك كيلو گوشت گاو 140 افغاني و يك سير كچالو 110 افغاني و يك سير آرد 115 افغاني ... است خوب بود كه اينها در كابل مي آمدند و واقعيت ها و حقايق گرسنگي، فقر، محروميت و نا اميدي مردم را از چشم خود ميديدند بجائيكه در شهر لوكس لندن بر اساس راپور ها و گزارش هاي مقامات افغاني و بين المللي كه اكثر شان دروغ محض است در باره بازسازي در افغانستان قضاوت كنند.

3 – بي فايده:

مردم رنج ديده و فقير افغانستان از كنفرانس هاي بازسازي و امنيت توكيو و برلين چه خير ديدند كه از اين كنفرانس انتظار خير و فايده را داشته باشند. در توكيو وعده 4،5 ميليارد دالر، در برلين وعده 4،5 ميليارد دالر براي سال 2004 و 8،2 ميليارد دالر براي 3 سال داده شد. بنابراين در مجموع از توكيو تا برلين 12،7 ميليارد دالر براي بازسازي افغانستان وعده داده شده است.

مردم از خود ميپرسند كه اگر اين ميليارد ها دالر داده شده، چه درد ما را دوا كرد و كدام مرهم روي زخم ما گذاشت. كمترين بهبودي در زنده گي مردم عادي افغانستان نيامده است اين برزگترين اختلاس قرن است و اگر اين ميليارد ها دالر داده نشده است اين بزرگترين گپ دادن قرن است.

نتنها نسل امروز در ميان اين همه دالر ها ميسوزد و ميسازد بكله نسلهاي آينده نيز بايد بسوزند و بسازند چون نسلهاي آينده را نيز با ميلونها دار قرض به گروگان گرفته اند.

همين افراد و همين مؤسسات و سازمانهاي داخلي و خارجي ( تيم همكاران آقاي كرزي در ارگ، حكومت اش، انجوها، سازمان ملل متحد، بانكهاي بين المللي و كشور هاي خارجي) گرداننده گان اصلي كنفرانس توكيو و برلين بودند و امروز گرداننده گان اصلي كنفرانس لندن ميباشند: همان كاسه و همان آش.

نتيجه گيري

ممكن است كه در اين كنفرانس مثل كنفرانس هاي توكيو و برلين از ميليارد ها دالر سخن زده شود اما اين سخني بيش نخواهد بود، تا زمانيكه سيستم مافيائي كه در افغانستان حاكم است نابود نشود.

زماني كمكها ولو اندك مؤثر خواهد بود كه:

1 – تمام وزيران آقاي كرزي منفك شوند و بجائي آنها وزرأي دلسوز و آگاه طبق ماده 72 قانون اساسي ( تابعيت افغاني، تحصيلات عالي، تجربه خوب، شهرت نيك و سن 35 سال)، تعيين شوند فعلاً چنين نيست.

2 – هيئت رهبري انجوهاي بين المللي و محلي، ارگانهاي سازمان ملل متحد در افغانستان، سفارتخانه هاي بزرگ و بخصوص بخش همكاريهاي اقتصادي آن ها مثل USAID, JICA, GTZ, KOIKA…، بانك جهاني، بانك اسلامي، بانك انكشاف آسياي وصندوق بين المللي پول تغير عيمق كند.

3 – ستراتژي بازسازي افغانستان كه در توكيو ترسيم شد و در برلين باوجود مخالفت من دوباره تأييد شد عميقاً تغير كند:

بجاي دادن اوليت در ساختن سركها با جنبه نظامي و سياسي و تبديل افغانستان به يك كشور ترانزيتي مصرف كننده، حق اوليت به ساختن بند هاي ذخيره آب و آب گردان داده شود تا از يكطرف 75 ميليارد متر معكب آبهاي ما به خارج نرود و دشتهاي ما را كه از نظر زراعتي غني ترين خاك را دارد زير كشت بگيرد تا ما نه تنها خود را از گرسنگي نجات دهيم بلكه به كشور هاي ديگر نيز مواد صادر كنيم و از طرف ديگر بجاي خريدن جنراتورهاي كهنه با مصرف هزاران ليتر تيل و بجاي خريدن برق از كشور هاي همسايه از بند هاي ذخيره آب، برق واقعي توليد و در اختيار تمام مردم افغانستان قرار دهيم.

4 – حق اوليت را ما بايد همچنين به استفاده از منابع سرشار و دست نخورده طبيعي خود بدهيم ( گاز، مس، آهن، تيل و ...) تا از افغانستان يك كشور زر – صنعت بسازيم بجاي يك كشور ترانزيتي مصرف كننده و وابسته.

ما امروز روي گنجينه طلا نشسته ايم با شكم گرسنه و روي چشمه آب با لبان تشنه.

متولد 1340 خورشیدی در منطقه ی قره باغ ولايت غزنی و دارای درجه دکترا در رشته ی حقوق و علوم سیاسی می باشد. آخرين وزير پلان افغانستان بود که بدليل اختلاس و فساد گسترده ان. جی. او های بين المللی و داخلی، دستور انحلال 1935 ان. جی . او را صادر کرد، اما با مخالفت شدید مقامات بلندپايه‌ی داخلی مانند اشرف غنی احمدزی، انورالحق احدی، حنيف اتمر و مقامات بين المللی مانند سفير وقت آمريکا زلمی خليل زاد مواجه شد. کرزی از اقدام بشردوست حمايت نکرد و او در نشستی خبری، استعفای خود را رسما اعلام نمود. بشردوست پس از استعفا در پارک شهر نو کابل خيمه ای را برپا کرد و ارتباط بی واسطه ی خود را با مردم گسترده تر نمود. ده ها هزار تن از نقاط مختلف افغانستان به پارک شهر نو آمدند و همبستگی خود را با او اعلام کردند. بشردوست در انتخابات پارلمانی توانست با رای چشم گير مردمی وارد پارلمان شود. از او به عنوان تنها کسی ياد می شود که آرایی که با آن وارد پارلمان شده آرایی ملی می باشد و به هيچ عنوان قومی، تنظيمی، گروهی و سمتی نبوده است. بشردوست تنها وکيل پارلمان افغانستان است که با افشای اسناد، از سیستم فاسد و حکومت دزدان و ناقضان حقوق بشر انتقاد کرده است. او همچنين تنها مقامی ست که مانند افراد عادی در خيابان های شهر قدم می زند و با مردم ديدار می کند. خيمه ی رمضان بشردوست معروف به " خيمه ی ملت" پس از پيروزی او در انتخابات پارلمانی از پارک شهر، به مقابل پارلمان و حاشیه ی خيابان دارالامان منتقل شد.تاکنون هيچ سندی مبنی بر اختلاس و سوء استفاده بشردوست و يا شرکت وی در جنگ های داخلی منتشر نشده است.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط حبیب سروری | 

خود کشی در ایران به خاطر سوسانو هنر مند در سریال دیدنی جومونگ سوناسو

سریال جومونگ یکی از سریال های دیدنی  و پر طرف دار کره ای است که ازشبکه تلویزیونی  ایران پخش می گردد و  علاقه مندان زیاد دارد

به گزارش  روزنامه افغانستان دیلی یک جوان یاسوجی به خاطر علاقه به سوسانو هنر پیشه زن سریال جومونگ ومخالفت پدرش برای ازدواج با این زن اقدام به خود کشی کرد

این جوان که پس  از تماشای سریال جومونگ به شدت به سوسانو علاقه من شده بود وقصد ازدواج با اورا داشت هنگامی که خوانواده اش را از این تصمیم مطلع کرد با مخالفت انها روبرو شد

جوان یاسوجی از پدرش  خواست تا با فروش گوسفندانش هزینه سفر وی را به  کشور کره ویافتن  سوسانو را تامین کند  وزمانی که متوجه شد خوانواده اش حاضر به فروش گوسفندان نیستند  با خوردن تابلت اقدام به خود کشی کرد بدنبال این ماجرا والدین جوان عاشق پیشه اورا به شفاخانه منتقل کرد ند وبا تلاش داکتران او از مرگ حتمی  نجات یافت پدر این جوان در ارتبات با این موضوع گفت پسرم تصور می کرد براحتی می تواند به کشور کره  سفر وبا هنر پیشه  زن این سریال ازدواج کند وزمان که به وی گفتم مبلغ فروش کل گوسفندان که تمام دارای من است کمتر از یک ملیون تومان است اونیز در اقدام عجب دست به خود کشی زد واگر کمی دیر به بمارستان می رسید  بطور  حتم جان خودرا از دست می داد اخرین خبر ها از وضعیت جسمانی جوان یاسوجی حاکی  است که حال وی رو به بهبود است واز مرگ حتمی نجات یافته است

 

خودكشي در ايران به خاطر "سوسانو"
جام جم آنلاين: يك جوان ياسوجي به خاطر علاقه به «سوسانو» هنرپيشه زن سريال جومونگ و مخالفت پدرش براي ازدواج با اين زن ، اقدام به خودكشي كرد.
به گزارش پايگاه اطلاع‌رساني دنانيوز، اين جوان كه پس از تماشاي سريال جومونگ بشدت به سوسانو علاقه‌مند شده بود و قصد ازدواج با او را داشت، هنگامي كه خانواده‌اش را از اين تصميم مطلع كرد، با مخالفت آنها روبه‌رو شد.
جوان ياسوجي از پدرش خواست تا با فروش گوسفندانش هزينه سفر وي به كشور كره و يافتن سوسانو را تامين كند و زماني كه متوجه شد خانواده‌اش حاضر به فروش گوسفندان نيستند، با خوردن قرص اقدام به خودكشي كرد.

به دنبال اين ماجرا، والدين جوان عاشق پيشه او را به بيمارستان منتقل كردند و با تلاش پزشكان، او از مرگ حتمي نجات يافت.

پدر اين جوان در ارتباط با اين موضوع گفت: پسرم تصور مي‌كرد براحتي مي‌تواند به كشور كره سفر و با هنرپيشه زن اين سريال ازدواج كند و زماني كه به وي گفتم مبلغ فروش كل گوسفندان كه تمام دارايي من است كمتر از يك ميليون تومان است، او نيز در اقدامي عجيب دست به خودكشي زد و اگر كمي دير به بيمارستان مي‌رسيد،‌ به طور حتم جان خود را از دست مي‌داد.

آخرين خبرها از وضعيت جسماني جوان ياسوجي حاكي است كه حال وي رو به بهبود است و از مرگ حتمي نجات يافته است.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط حبیب سروری | 
سلام  دوستان خوبم

جمعه تقوی یکی از هنر مندان دمبوره نواز از منطقه جاغوری است  که سالهای زیاد را در کشور ایران مهاجر بود اقای جمعه تقوی مدت بشتر از دوسال است که از ایران با اشتیاق زیاد برگشت تا کارهای هنری خودرا در جاغوری ادامه بدهد

اقای جمعه تقوی که یک گروه چند نفری بود در محافل عروسی نیز شر کت می کردند می نواختند و می خواندند

اقای جمعه تقوی پس از بازگشت از کشور ایران برای اولین بار می خواست کنسرتی را که همزمان با سالگرد  استقلال افغانستان بود انجام دهد که  با مخالفت شدید روحانیون  و دیگر مردم جاغوری رو برو شد که پس از ان مجبور شد تا کار های هنری خود را در شهر کابل ادامه  بدهد

حال توجه نماید به مصاحبه اقای تقوی که همرا با دو پسرخود مهمان استدیو رادیو سلام وطندار بتاریخ 20اکتبر2008بوده است

جمعه تقوی همراه با دو پسرش

جمعه تقوی: ملا دمبوره ام را می شکستاند
۱۳۸۷ ۰۸ ۱۳, دوشنبه
Sample Image 
جعمه تقوی همراه دو پسرش مهمان برنامه مصاحبه با هنرمند بود

جمعه تقوی، یکی از هنرمندان موفق  محلی کشور است که مردم بیشتر آهنگها ی هزاره گی او را  می پسندد او همرای خانواده اش یکجا می خواند. خانم و پسرانش کسانی هستند که او را درقسمت خواندن و نواختن کمک می کنند.
جمعه تقوی در20 اکتوبر 2008 مهمان برنامه مصاحبه با هنرمند بود
آقای جمعه تقوی، به استدیوی سلام وطندار خوش آمدید
تشکر زنده باشین من خوشحال هستم که مثل شما کسانی وجود دارند که میخواهند موسیقی محلی افغانستان را رشد و ازما هنرمندان محلی یاد می کنند .
مبحث جان تقوی و مظاهر جان تقوی شما هم خوش آمدین به برنامه
تشکر  تشکر
آقای تقوی ،میشه در آغاز بگویین که چطور به این فکر افتادین و این ابتکار را کردین که تمام خانواده شما هنرمند باشند
ما یک خانواده هنری هستیم در کوده کی ما دمبوره می نواختیم و همچنان دمبوره می ساختیم البته بسیار کوچک بودم، باز در سن 17 سالگی من به ایران مهاجر شدم درآنجا  کار هنری خودرا  ادامه دادم آهسته آهسته من به موسیقی غربی رو آوردم، آلات موسیقی غربی را خریداری نمودم و آموزش موسیقی را در ایران فرا گرفتم که در ایران چندین کنسرت را هم اجرا کردیم .
وقتیکه همرای خانواده دوباره به افغانستان آمدم دیدم که موسیقی سنتی محلی در افغانستان در حال سقوط است همین بود که وسایل موسیقی غربی را کنار گذاشتم و موسیقی محلی را شروع نمودم همرای همین دمبوره و زیربغلی که بچیم می نوازد. البته یک غیچک نواز هم دارم که امروز او نتوانست شرکت بکند در این برنامه .
آقای تقوی شما در خانواده چند نفر هستید؟
مه یک خانواده 9 نفری دارم که خودم همرا خانمم و پنج پسر دارم و دو دختر، که اولی و آخری اولاد ما دختر هست.
تقوی صاحب کدام پسر شما بسیار خوب می نوازد
در بخش ضرب نوازی مبعث جان بسیار خوب می نوازد و همچنان یک همخوان خوب است و مظاهر جان یک همخوان خوب است و خانمم هم آواز می خواند و دختر کلانم گیتار می نوازد و آواز  می خواند که او  در مکتب موسیقی مصروف آموزش است .
آقای تقوی شما گفتین که موسیقی را به شکل درست در ایران شروع کردین آیا خانواده شما در ایران در بخش هنر موسیقی کار می کردند
وقتیکه ما به ایران رفتیم خانواده من  به موسیقی هیچ علاقه نداشت چرا که آنها زیرا تاءثیر همان فرهنگ دهاتی که در افغانستان بودند رفته بودن و من تنها آواز می خواندم چون من در ایران کنسرت های عایداتی می دادم خانمم از کنسرتم فلمبرداری می نمود ودختر در دهن دروازه، تکت می فروخت. از همان وقت خانوادء من به هنر موسیقی علاقه پیدا کردند چون در ایران خانم ها اجازه  ندارند که آواز بخوانند به افغانستان که آمدیم آنها خودشان موسیقی را آغاز کردند .
آقای تقوی شما علاقه دارید که همه فرزندانتان باید هنرمند باشند بخوانند و بنوازند؟
فعلا مه که می بینم همه اولاد هایم هنرموسیقی را دوست دارند همین است که آنها را تشویق می کنم در این راه .
اقای تقوی پسر کلان شما چی کار می کنند آیا او هم به هنر  موسیقی دسترسی دارد؟
پسر کلانم در ایران است او در یک فروشگاه کار می کند اما در پهلوی کار خود او جاز می نوازد چون ما در ایران وسایل غربی داشتم زمانیکه من غربی می نواختم .
آقای جمعه تقوی ، شما یک خانوادهء هنری هستید اینکه خانم شما و دختر شما می خواند همسایه  ها مردم شما را اذیت نمی کند؟
بلی چطور نی خیشاوندان و دوستان سابق  مابه طرف تقسیم شده البته دوستای با سواد ما همرا ی ما رفت  وآمد دارند اما بعضی شان حتا سلام علیک هم ندارند چرا که آنها می گویند که شما هنرمند هستید و از هنرمند آنها یک چیز خراب برداشت دارند .
 آقای تقوی شما بیشتر آهنگ های محلی هزاره گی می خوانید شما در کدام منقطه افغانستان زاده شدید ؟
من در ولایت عزنی در ولسوالی جاغوری تولد شدیم آما بیشتر  بیرون از جاغوری زنده گی کردیم چرا که ما مهاجر شدیم به ایران و دوباره به کابل آمدیم .
کدام حالت زنده گی شما را می رنجاند وقتیکه به خاطرتان می آید ؟
تلخ ترین خاطره من ایست که کودک بودم و به موسیقی علاقه بیشتر داشتم وضمناً توانایی ساختن دمبوره را داشتم همیشه مه که دمبوره می ساختم او را یک آدم تنگ نظردر قریه ما بود می شکستاند و می گفت که این کار ها گناه دارد.
جمعه تقوی هنرمند هزارگی
 
با احترام حبیب سروری

منبع>>>>>>   http://www.salamwatandar.com/index.php?option=com_content&task=view&id=1764&Itemid=33

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط حبیب سروری | 

 

کپی شد توسط حبیب سروری مرکز انتر نت جاغوری

 

روزهای سربی

در

اردوگاه

سفيد سنگ

خاطرات يونس حيدرى

شناسنامه كتاب

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

روزهاى سربى

خاطرات؛ اردوگاه سفيد سنگ

نويسنده: يونس حيدرى

طرح روى جلد: محمد حيدرى

چاپ اول

1379/10/7

ناشر :

......................................................

هديه به روان

او

كه

مظلومانه جان داد!

كمپ2

اردوگاه !

سفيد سنگ

 فصل اول قسمت سوم

شنبه 1378/6/6قرنطينه يك 

حال بازهم یک هفته دیگر گذشت، بازهم شنبه آمده است، یعنی

یک آغاز نو، در این آغاز نو همه اميد وارند كه کسانی را که

قبل از ما به قرنطیه آورده اند، را به داخل كمپ انتقال دهند، و

 قرنطينه شاید اندكى خلوت شود؛ همه در همین انتظار به سر می

برند و ساعت نیز حوالی 9صبح را به نمایش می نهد، مردان

نگهبان درب کوچک آهنی را باز می کند و بعد هم درب

هواخورى را! تا بچه‏ها بروند داخل صحن هواخورى! همه از

 داخل قرنطیه خارج می شوندف آفتاب نیمروز منطقه سخت

سوزاننده است، بعضی داخل هوا خوری اقدام به راه رفتن می

کنند و بعض دیگر بر می گردند داخل قرنطینه تا حد اقل از شر

 آفتاب در امان باشند، در همین هنگام بود که از طرف انتظامات

 اعلام شد، وروديهاى روز پنج شنبه و جمعه جهت عكس گرفتن در داخل هواخورى جمع شوند، همه وروديهاى روزهاى فوق در

 داخل هواخورى جمع ميشوند.

 

طبق معمول حالا در اینجا شماره های اتوبوسهای که از

شهرستان ها آمده است، برای همه شده است نوعی هویت، جدید

 به همین خاطر است که همه بر اساس اتوبوس شماره فلان از

فلان شهر شناخته می شوند.

 

عكاس در حالیکه دوربينى برگردنش آويزان است وارد می شود

و بعد مى‏گويد:

- هرنفر 150تومان جمع كنيد بابت عكسهايتان، تا پرونده تكميل

شود و خود صحنه را ترک می کند.

 

يك مامور با شلاق دم درب ايستاده است، يكى از مهاجرين بلند

ميشود و مى‏گويد من را از سر كار بنائى آورده‏اند و هيچ پولى

هم همراه ندارم مقدارى كه در جيبم بود، در اردوگاه ورامين

خرج شد و حتى نفر پنج هزار تومانى را كه بابت كرايه اتوبوس

 از ما جمع كردند، را نداشتم و مهاجرين نفرى صد تومان كمك

كردند و به مقامات اردوگاه تحویل دادند.

 

مامور در حالی که شلاق خودش را در دست خودش چرخ می

دهد، ميگويد:

 

-خوب زبان صاف دارى افغانی کثیف! حالا هم برو از هموطنات

 بگير، اونا که نمردند و......

با شلاق چند ضربه محكم بر او ميكوبد و ادامه می دهد:

 

- هر كس پول دارد، بايد به آنهايى كه ندارند بدهند، و گرنه اين

 

 شلاق همه تان را زيارت مى‏كند و ...

بر همین اساس است که حالا هر اتوبوس به علاوه یک هویت،

 یک هویت آماری هم پیدا کرده است و فرمان صادر می شود که

 هر کس از اتوبوس خودش پولهایش را جمع آوری نماید، به

همین خاطر هست که مشخصا لیست اتوبوس ها را می خواند و

بعد آمار هر یک از آنها را نیز اعلام می نماید که هر آمار چه

مبغل پول باید بیاورند و تحویل بدهند.

 

این یک فرمان عمومی صادر می شود و ما مهاجرینی که از قم

گرفتار شده ایم، تعداد مان 31نفر می باشد، که مبلغ قابل پرداخت

 4650تومان می شود، که الزاما همه را جمع آوری می کنند، و

هرکس ندارد دیگران به جایشان انداز می کنند، و یکی از

دوستان همه آنها را برده تحویل می دهند و مامور صاحب، زير

ليست علامت مى‏زند که اینها پول خودشان را رسانده اند.

 

پس از اینکه پولها را دقیق شمردند و تحویل گرفتند، بار دیگر

در سالن بزرگی که چند روز پیش سرهای مان را در انجا

تراشیده بودند، بردند و بعد همه را به صف ایستاده کردند به

ترتيب، پرونده‏هايى كه تشكيل داده‏ بودند، را با برگه هايى تحويل

 بچه ها دادندف تا از روی آن، شماره سريال زده شده را، بر

روی سینه بچه ها آویزان نماید و بعد از آنها عکس بگیرند. در

 اینجا باز بر اساس همان شماره سریاف بود که صف ها را منظم

 نمود و بعد به ترتیب همه را عکاس باشی به پیش خود فرا می

خواند و پلاکی را با نمره های خاص دوسیه تنظیم می نمود و بر

 گردن آدمها آویزان می نمود تا عکس بگیرد.

 

عکاس یک پلاک دارد که هر بار هرکس که می رود فقط همان

دو عدد آخر را تعویض می کند و بعد بر گردن آدم آویزان می

کند، و بعد بر روى صندلى مى‏نشاند و عكس ميگيرد، آن روز

نوبت به ما نرسید، تعداد زیادی آن روز از عکس گرفتن

بازماندند و عکاس باشی همه را برای یک روز بعد وعده داد تا

بیاید عکس های شان را بگیرد.و در پایان او اعلام می کند که

من در دفتر یاد داشت خود یاد داشت کرده ام، که چه كسانى پول

داده اند

ادامه دارد

هر هفته روز های شنبه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط حبیب سروری | 
 

کپی شد توسط حبیب سروری مرکز انتر نت جاغوری

 

روزهای سربی

در

اردوگاه

سفيد سنگ

خاطرات يونس حيدرى

شناسنامه كتاب

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

روزهاى سربى

خاطرات؛ اردوگاه سفيد سنگ

نويسنده: يونس حيدرى

طرح روى جلد: محمد حيدرى

چاپ اول

1379/10/7

ناشر :

......................................................

هديه به روان

او

كه

مظلومانه جان داد!

كمپ2

اردوگاه !

سفيد سنگ

فصل اول قسمت دوم

جمعه 1378/6/5اردو گاه سفيد سنگ قرنطينه يك 

 

آفتاب از پشت پنجره به سوى سالن بزرگى كه بيشتر شباهت به

 

 سالان‏هاى مرغدارى دارد؛ مى‏تابد و آدمها كه فشرده‏تر از

مرغها در مرغداريها بر روى هم ریخته شده‏اند؛ در هم می لولند

 

 و بعضى ها دايره‏هاى چند نفرى ای را تشکیل داده اند که باهم

 

صحبت مى‏كنند و بعصى ديگر براى خود شان سر گرميهاى

 

آفريده‏اند از قبيل گل يا پوچ و...

 

بعضی ديگر در داخل دهلیز از ميان راهى نيم‏ مترى كه تا پيش

 

توالت امتداديافته است، مشغول راه رفتن مى‏باشد و در اين راه‏

 

تنگ هر قدمى كه بر ميدارد بايد خود را يك طرفه كند تا جانب

 

مقابل بتواند از کنارش عبور نماید، در حالیکه هر آن ممکن

 

است، پای آدم بر روی پای یکی از آدمهایی که در هر طرف

 

نشسته است، برود و فریاد و آه و ناله او را بلند نماید، و بعض

 

ديگر در نوبت توالت ايستاده‏اند، كه قطار نوبت های شان از

 

كنار ديوار امتداد یافته است و تقريبا تا وسط سالن ادامه پيدا

 

كرده است!

 

هواى نا مطبوع، فضاى سالن را فرا گرفته است، درب و رودى

 

را از پشت با يك قفل بزرگ بسته‏اند، پنجره‏ها هم هيچ كدام باز

 

نيستند و هيچ راه ورودى و خروجی هوا وجود ندارد، وفقط دو

 

هواكش پر سر و صدا كار مى‏كنند، که بیشتر از کارائی آنها

 

برای شکنجه کردن روانی آدم می تواند نقش ایفا کند.

 

در میان انبوه جمعیت حلقه ای کلانی به وجود آمده است که،

 جمعيتى زيادى را دور خود جمع نموده است، مردم دور مردى

 با سيماى چروكيده جمع شده است، و او يك سره شعر مى‏خواند

و شعر هائى با مضامين غم و اندوه و دورى و جدائى كه بر دل

يك يك مهاجرين مى‏نشيند كسانيكه چهره اورا نديده است، در

 

آغاز هنگاميكه صدايش را مى‏شنوند احساس مى‏كنند :

 

يكى از قلب تهرون اومده ؛ واسه شون جوك ميگه تا بخندونه و

 

شعر مى‏خونه تا ابراز همدردى كنه ...

 

ولى وقتى نزديك تر شوى و به سيماى زيبايش ب‏نگرى ؛ پيداست

 

 كه از هزاره‏هاى ناب و اصیل مى‏باشد!

 

وقتی از او راز این را می پرسی که چرا این چنین با لهجه

 

بيگانه شعر ميخواند و صحبت مى‏كند؟

 

او آهی جگر سوز می کشد و می گوید؛

 

- من هديه آقاى آیت الله العظمی خلخالى به افغانستان هستم !

 

همه در حیرت فرو می روند، که او چه می خواهد بگوید، ذهن

 

مرا نیز این کلمه که هدیه خلخالی به افغانستان است به خود جلب

 

 می کند، بیشتر و دقیق تر می شوم، او ادامه ميدهد؛ - بگذاريد

 

قصه را از اولش برايتان بگويم تا وقت بگذرد، همه ما و شما

 

اينجا اسير هستيم، هيچ كداممان به غير از صف توالت رفتن كا

 

ر ديگرى اينجا نداريم، من در كابل بودم، برادرم دانشجوی پل

 

تخنیک کابل بود، پدرم نيمه آخوند بود؛ خانه و زندگى خوبى

 

داشتيم، روزگارمان بسیار خوب بود، ولى زمانيكه انقلاب ثور

 

شد؛ همه چیز به هم ریخته شد، انقلاب شده بود، تا میان انسانها

 

برابری ایجاد کنند، اما شعار برابری آمد و خیلی حوادث دیگر

 

هم رخ داد و سر انجام پدر و برادرم را گرفتند، بردند وبردند

 

وديگر هيچ اطلاعى از آنها تا امروز نيافتم؛ مردم ميگفتند كه

 

کودتا چیان همه كسانى را كه گرفته‏اند؛ كشته‏اند و "جنازه "هاى

 

شان را در شوروى برده‏اند تا داكترهاى روس بر سرشان

 

داكترى ياد بگيرند و... ما چند ماهى صبر كرديم هيچ خبرى

 

نشد، به همین خاطر بود که ديديم اوضاع هر روز خراب تر می

 

 شودف ادم كشى وخيم‏ تر شده روان است؛ خانه وكاشانه را به

 

اجاره داديم و ديگر وسایل و امکانات خود را فروختيم و راهى

 

ايران شديم - ايران تهران - وقتى من و مادرم به ايران آمديم من

 

 سيزده سال يا چهارده سال داشتم در تهران در مغازه‏اى مشغول

كار شدم، همانجا كار مى‏كردم، خوب بود، روزگارم مى‏چليد، نان

 خود و مادرم را در مى‏آوردم، يك روز كه مغازه را بسته كردم

و مى‏خواستم بروم خانه، كيف صاحب مغازه در دست من بود،

ناگهان مأمورها ريختند، و اوستايم را گرفتند، اورا بازرسى

كردند، هيچ چيز نيافتند، وقتى کیف را بازرسى كردند، داخل

کیف مقدارى هروئين پيدا كردند، او را دستگیر کردند، و مرا هم

 به خاطر اینکه کیف در پيشم بود، گرفتند، بعد بردند زندان،

اوستايم را اعدام كردند، و مرا چون سن و سالم به بلوغ نرسيده

بود زنده نگه داشتند و حكم ابد را برايم صادر کردند. پس از

17سال فرستاده‏اند تا در اينجا در خدمت شما باهم سفيد سنگ را

به عنوان آخرین ارمغان ايران زیارت کنیم و بعد برويم به

افغانستان، تا آنجا از نو لهجه وطنى را ياد بگيرم و...

 

قصه زندگى او بيش‏تر از شعرهاى حزن انگيزش، اطرافيان را

 

تحت تأثير قرارداد، از آن روز به بعد بود که همه بچه‏ها او را

 

مى‏شناختند، خبر مثل باد در ميان همه جماعت ‏پيچید كه آن مرد،

همانی كه هميشه دستمال ابريشمى بر دست دارد، شلوار كردى

مشكى بر تن و دمپائى‏هاى دست ساخته زيبا بر پاى دارد؛ نامش

هست آقارضا! هفده سال در زندان تهران بوده است و...

- -

روز از نيمه خود گذشته است، همه آخرين جيره نانهاى سوخته و

 خمير خودشان را خورده‏اند، ولى همه به شدت احساس گرسنگی

 و ضعف می کنند، آنچه که برای من جالب بود این بود که همه

حتى سوختگى هاي نان را هم خورده‏اند، و خميرهايش را نیز

ولى هيچكس دلدردهم نشده است. با این حال اكثربچه ها رفته‏اند

 در هوا خورى، و همین چند لحظه را هم غنيمت مى شمارند در

 هواى باز! هرچند كه در

 

هواخورى افتاب به طور مستقيم مى‏تابد وهیچ اثری از سایه و

سایه بانی وجود ندارد، چند عدد درختی که وجود دارد آنها هم

متاسفانه دور از حریم حواخوری هستند، تا همه با دیدن سایه

درخت و شرشر برگ درختان همیشه احساس حسرت آن را

داشته باشند و...

 

تعدادی از مامورین اردوگاه مى‏آيند، اعلام مى‏كنند؛

 

- کسانیکه با ماشينهاى شماره‏هاى - 8-7-6 ورامين و يك قم آمده

 اند، جهت تكميل پرونده آماده شوند تا به دفتر انتقال دهند.

 

کسانیکه هنوز موفق نشده اند تا فرم ها و پرونده های خودشان را

تکمیل کنند همه آماده مى‏شويم، در جلو نگهبانى قرنطينه

مى‏ايستيم، بر اساس نمره ماشينها خارج مى‏ کنند، و به همان

ترتیب همه را در بيرون به صف مى‏کنند، سپس همه را مى‏برند

در برابر واحد اطلاعات و پذيرش‏كه در كنار درب برقى قرار

دارد، در آنجا يكى يكى برای هرکس دوسیه ای تشکیل می دهند،

 و در این دوسیه ها اکثرا فقط اسامى را مى‏پرسند، ومابقى

پرسشها یی را که در آن وجود دارد، خودشان طبق خواست و

 ميل خود علامت گزارى مى‏كنند، در فرصتى كه او علامت

گزارى مى‏كرد، من بخشى از پرسشها را به سرعت مرور می

کنم و مى‏خوانم، اكثرا از دو جنبه آمارى و امنيتى تنظيم شده

است، ولى همه شانرا خود سربازها پرميكنند، بدون اينكه چيزى

 از مهاجرين پرسيده شود ، پس از تكميل دوسیه، همه را در

كنار همان درخت روز گذشته جهت بازرسى بازهم در صفهای

طولانی ایستاده می کنند. تا پس از تلاشی به درون قرنطينه

بازگردانند

ادامه دارد

هرهقته روزهای شنبه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط حبیب سروری | 

کپی شد توسط حبیب سروری مرکز انتر نت جاغوری

 

روزهای سربی

در

اردوگاه

سفيد سنگ

خاطرات يونس حيدرى

شناسنامه كتاب

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

روزهاى سربى

خاطرات؛ اردوگاه سفيد سنگ

نويسنده: يونس حيدرى

طرح روى جلد: محمد حيدرى

چاپ اول

1379/10/7

ناشر :

......................................................

هديه به روان

او

كه

مظلومانه جان داد!

كمپ2

اردوگاه !

سفيد سنگ

……………………………………

 

فصل اول قسمت اول

 

 

"اردوگاه سفيد سنگ" پنج شنبه 1378/6/4

اتوبوس با سر نشینان خسته و گرسنه خود

 در برابر درب بزرگى ايستاده می شود، كه

بر سر دروازه ورودی آن که با قدرت برق

اینسو و آنسوی می رود، نوشته شده

است " اردوگاه سفيد سنگ" 31 سر

نشين موتر را از موتر پياده مىكنند؛ تعدادى

 مامورمسلح از داخل اردوگاه همانند

 دشمنان قسم خورده از درواه اردواگه

بیرون می آیند، به سرعت اطرفا اتوبوس و

سر نشینان آن را محاصره می کنند، و

ناخنهای شان بر روی ماشه کلاشینکوفهای

 اسلامی شان بازی بازی می کند، مامور

مستقربر روی برجك نگهبانى که بر فراز

درب کلان برقی استقرار دارد، به خود حالت

 آماده باش می گیرد، و سربازی که از قم تا

 اینجا همراه مهاجرين آمده بود، به پشت

پاشنه پاه هر یک از اسیران مهاجر با يك

لگد به قوزك پاهاى مهاجرين شاید به رسم

خدا حافظی می کوبد، و همه را در جاى

 مخصوص هدايت مىكند تا بتواند تحويل

مقامات اردوگاه بدهد!!

 

در برابر درب برقی، همه را در صفهاى

منظم مىنشاند، ابتداء با مامورهاى اردوگاه

 مشتركا آمار مىگيرند، بعد از طريق فرمى

كه از يگان ويژه شهر قم به همراه خود

دارد، همه را یکی یکی با نام می خواند و

به مقامات اردوگاه تحویل می دهند.

 

گویا 31نفر كامل مىباشد، درب برقى باز

مىشود همه وارد اردگاه می شوند، درب

برقی بسته می شود، موتر حامل ما و

آزادی در وحشت پشت دروازه های آهنی

می ماند، و صدای به هم خوردن دروازه تا

اعماق وجود انسان فرو می رود. بازهم

همه را شمارش می کنند و تعداد كامل

مىباشد ؛ رسيد 31نفر را به پاسدارانی که

 ما را اینجا آورده اند ميدهند و آنها منطقه را

 ترک می کنند.

 

یکی از مأمورين بچه هارا به طرف درختى

 دورتر از درب برقى می کشاند و اعلام

مىكند؛ هركس وسائل همراه خود دارد به

 کناری بگذارند و آماده باشند براى

بازرسى؛ اما كسى به همراه خود چيزى

ندارد، تعدادى از دستگیر شده گان، به

همراه خود لباس كار دارند، زيرا آنان را از

فلكه (مکانی در ایران برای آنانی که برای

سر کار رفتن می روند) گرفتهاند وبقيه را

هم كه از بازار!

 

یکی از عساکر با خشم و تحقیرمی گوید؛

 ناس - سيگار - و... هرچه داريد کنار آن

درخت بریزید!

باز با دهان خودش شکلک در آوده و ادامه

 می دهد،

 

- اگه توى بازرسى گير بيارييم نگوئيد نگفتيد !

 

كسانيكه سيگار وناس داشتند همه را

ريختند كنار درخت، وبعد بازرسى شروع

شد؛

يكى يكى بچه هارا بازرسى كردند و بعد از

 بازرسی همه را در کنار ديوارى باسيمهاى

 طورى قطار ایستاد نمودند، و بعد همه را

به ترتیب، به سوی درب قرمز رنگى فرا

خواندند، که گویا آنجا دیگر پایان خط است،

 برای من بسیار جالب بود، اردوگاه برای

سرزمینی که در آن به گفته رهبر معظم

بزرگشان که می گفت، اسلام مرز ندارد،

 اما هیچ کس نفهمیده بود که در چنین

اسلامی حتما اردوگاه دارد!

 

مردی هیکلی که گویا یکی از مقامات عالی

 رتبه اردوگاه می باشد، پشت به دروازه

قرار می گیرد و خطاب به اسیران افغانی

می گوید؛

 

- هر نفر مبلغ 30تومان حاضر كنيد براى تراشیدن

موی سرتان و بعد دستور می دهد، يك نفراز ميان

خودتان بلند شود واين پول را جمع آوری كند.

 

این در حالی بود که بسیاری از مهاجرین را

 از سر کارها با لباس کار گرفته بودند و حتا

یک ده تومانی هم در جیب شان کف

سائی نمی زد، به همین خاطر هم بود که

 از میان جمعیت صداهائی بلند شد که می گفتند؛

- نداريم !!

مرد اردوگاه بان خطاب به مهاجرین گفت:

آنهائيكه دارند بايد به جاى آنهائيكه ندارند

 پول بدهند وگرنه...

 

این در حالی بود که تعدادی هم مقدار پول

کمی که در جیب داشتند، سربازان با نام

 یگان ویژه سپاه پاسداران شب گذشته در

 داخل اتوبوس گرفته بودند تا برای خود غذا

خریداری کنند!!

 

به هر حال این حرفها به گوش نمایندگان

مسلمان جمهوری اسلامی ایران در ایران

 نمی رفت، به شدت آن مرد اردوگاه بان

می گفت، 33 نفر هستید، و باید 930

تومان آماده کنید، آنها که داشتند دادند، و

آنهائی که این پول را نداشتند از پهلو

فیلهای خودشان کمک گرفتند وسر انجام

مبلغ را تکمیل کردند و به آنها تحویل دادند.

 

همه را به سوی دهلیزی کلان رهنمائی

کردند، که در آنجا چندین اتوبوس آدم دیگر

را که گفته می شد تنها از تهران 8 اتوبوس

همان روز آورده بودند به علاوه دیگر

شهرهای ایران همه شان پیش از ما در

نوبت قرار داشتند، تا سرهای شان

تراشیده شود.

 

انبوه مهاجرین با لباسهای گوناگون،

لباسهای کار، لباسهای روغنی، لباسهای

 پرگچ و... در صفهای طویل در انتظار

 هستند تا سرهایشان با دستان یکدیگر

شان تراشیده شود. در حاليكه همهاش يك

 عدد قيچى فرسوده و دو عدد ماشين سر

دستى كه گويا از سازمان ميراث فرهنگى "

 به امانت گرفته شده بودند" تا سرهای

 

افغانها را به تراشند و هر باری كه دسته

های ماشین را فشار می دادی تعداد

کثیری از موهای سر آدم را با خود از ریشه

 بر می داشت، به همين سبب ازدهام بر

سر قيچى بيشتر بود، با اينكه کسانیکه با

قيچى موی سرهای خود را کم می کردند،

 همانند بدن گوسفندان در زمانی که پشم

تن شان را قیچی می کردند، شيار

شيارمی شد و یک دیزاین خاص به سر ها

می داد، با این حال همه ترجیح می دادند

که با آن ماشينهاى دستى سرهای شان تراشیده شود!

 

پس از اصلاح سرها وارد قرنطينه يك

مىشويم - سالن بزرگى مىباشد كه

طولش حدود 36متر مىباشد ودر عرض

12متر و اگر بخواهیم این اعداد را محاسبه

کنیم حتما عددی این چنین به دست

خواهد آمد؛ )متر (36*12=432

 

این سالن دارای ديوارهاى با ارتفاع بلند

می باشد که سقف آن را با ايرانيت

پوشانيدهاند و در زير سقف تعدادى هم

پنجره وجود دارد كه از آن آسمان آبى و

برگهاى درختان بيرون از قرنطينه پيداست .

 و دو عدد هواكش وجود دارد، كه به جز

صداهای ناهنجارش هيچ سودى براى

تعويض هواندارد . در انتهاى اين سالن

بزرگ راه روى وجود دارد در عرض يك متر و

 طول تقريبا سه متر كه در آن 4توالت

موجود است و از میان این چهار توالت؛فقط

 دو عدد آن قابل استفاده مىباشد و دو

عدد ديگر آن تبديل به زباله دانى شده

است، زيرا سنگ توالت ندارد و فقط از اين

دو توالت هم يكى از آنها آفتابه دارد و

ديگرى فقط براى تخليه سر پائى قابل

استفاده مىباشد وبس!

 

در همین راه رو تنگ، یک دستشوئی

طولی با سیمان ساخته اند، يك لوله از

روى كار آمده است و يك عدد شير آب دارد

 و در انتهاى لوله هم شير ندارد و از خود

لوله به مقدار بسيار كمى به طور هميشه

 گى آب جريان دارد. ولى به یقین می توان

 گفت، هرگز این مقدار آب که می آید براى

 تعداد کثیری از انسانها که در این دهلیز

کلان محبوس و محصورند،کفایت نمی کند.

 زيرا از همين دو شير آب بايد آفتابه توالت

را آب كنند، )زيرا اكثر مواقع از شير توالت

آب نمىآيد) و براى خوردن نیز باید از ان

استفاده كنند.

 

هر روز وقتی نز ديك ظهر می شود، درب

هواخورى باز مىشود، همه مىروند در

داخل محوطه هوا خورى، مكانى محدود كه

 دور تا دورش را ديوارى از جنس سيمهاى

كشيده است و بالاى آن را با چند رديف

سيم خاردار زینت داده اند! كه حائلى

محسوب مىشود ميان هواخورى قرنطينه و

 ساير محوطه اردوگاه!

 

در داخل محوطه هواخورى، يك شير آب

نصب شده است كه در زير آن يك حوضچه

سيمانى ساختهاند، این حوضچه؛ آب

ضایعات را به سوى زير درختان محوطه

اردوگاه هدايت مىنمايد!

 

كسانيكه در مسير راه توانستهاند برای

مامورین پول بدهند تا براى شان نوشابه

 خانواده از بازار خریداری کنند، چه روز

خوبی دارند، زیرا بوتل های شان حالا

همانند لنگ کفش در بیابان و قطره آبی در

کویر برای شان نقش آفرین است. و آن

بوتل ها را می روند، در زير شير آب

هواخورى، پر از آب مىكنند، (اگر نوبت

برایشان بیاید!!) آبی که همه احساس می

 کنند، به تناسب آب داخل سالن بسیار

خنكتر مىباشد.

وقتی به اطراف خود نگاه می کنی، و قادر

می شوی نگاه خود را از میان جمعیت

متراکم، اما محصور در پشت دیوارهای

سیمی به بیرون می رسانی می بینی، آن

 سوى سيمهاى خاردار جادهاى مىباشد

كه دو طرفش را درختهاى سر سبز

پوشانده است وتا واحد ادارى اردوگاه ادامه

می يابد!

 

اتومبيل پاترول سفيد رنگى از درب برقى

وارد محوطه اردوگاه مىشود و از کنار

جمعیت بی توجه عبور می کند، کسانیکه

 سابقا هم شرف حضور در این اردوگاه را

داشته اند، می گویند؛ آقاى امينى رئيس

اردوگاه بود. ماشین به سرعت از میان جاده

 ای که دو طرف آن را درختهای سپیدار

پوشانیده است عبور می کند و در برابر

ساختمان ادارى در میان درختان زیبا پارك

مىكند و از اتومبيل پیاده می شود، در

حاليكه در دستش تعدادی روزنامه و مجله

قرار دارد و آدم به راهتی می تواند، نام

روزنامه كيهان که بر روی سایر روزنامه ها

قرار دارد را بخواند!

 

كمكمک شب از راه مىرسد همه

گرسنهاند از روز گذشته كه به ما مهاجرين

مقيم "قم " هر نفر يك نان لواش دادهاند،

تا اين لحظه هيچ چيز ديگرى کسی برای

خوردن نیافته اند. سنت حسنه ای هست

 که می گویند، همیشه در اردوگاهها شبها

 نان را تقسیم می فرمایند، بر همین

اساس مقامات اردوگاه اسلامی سفید

سنگ، هم از این سنت لا یتغیر پیروی

نموده و نان را ميانمهاجرين شب هنگام

تقسيم ميكنند و جيره هر نفر در این اردوگاه

 3عدد نان مىباشد؛ که هرنان 180تا 210

گرم وزن دارد. يك گارى پر از نان از راه

مىرسد، همه را از داخل قرنطينه بيرون

مىكنند، در داخل هواخورى، داخل هوا

خوری هوا تاریک است، تک ستاره هایی بر

 فراز اردوگاه چشمک می زند، عسکری در

کنار دروازه می ایستد، یکی یکی مهاجرین

محصور را از دم درب ورودى فرا می خواند و

هر نفر سه عدد نان به دست شان ميدهد،

 و به داخل قرنطينه مىفرستد.

 

بچهها دو عدد نان خودشان را ميان

پلاستييك و يا پارچهاىپنهان مىكنند، و يك

 نان ديگر خود را كه جيره شب شان هست

 دو لقمه نموده و مى خورند، و ازبوتل های

کسانی که در نزديكشان قرار دارند، يك

قورت آب هم مىنوشند و درازمىكشند ؛

اين شام شب اول شان هست!

 

درب قرنطينه را مىبندد، در حاليكه امروز

بيش از ده اتوبوس مهاجردستگیر شده

آوردهاند، این تعداد وقتی به افرادی که از

 روزها قبل در این قرنطینه بوده اند، افزوده

شود، نشان می دهد که چه تراکم

جمعیتی می تواند باشد. بچهها پتوهاى را

كه در داخل قرنطينه مىباشد را پهن

ميكنند و كفشهاى خودشان را در زير

سرهاى شان به شکل بالشت مىگذارند،

و دراز مىكشند، بعضی ديگر با همان

خاكهاى كف سيمانها و پتوها تيمم مىكنند

 و شروع مىكنند به اقامه نماز مغرب و

عشاء.

 

صدای باز شدن قفل کلان درب آهنی توجه

 همه را به سوی خود جلب می کند،

ساعت قريب 10شب مىباشد، با باز شدن

 درب آهنی سه نفر عسکر وارد می شود،

دو نفر شلاق بر دست، یک نفر کتابچه در

دست و اعلام می کند، جهت آمار گرفتن

آماده باشید. پس از اعلام چند نفر دیگر هم

 وارد می شود و بچهها راپشت به پشت

هم روی دو زانو به صف مىكنند و يكى با

 

شلاق ميان بچه ها مىگردد، وكسانى كه

خسته ميشوند و زانواهایشان درد مىگيرد

و احیانا مىنشينند با شلاق بر پشت شان

مىكوبد. عملیه شمارش یا آمار گیری چند

صورت می گیرد، و گویا تعداد آمار از 400نفر

 هم عبور کرده است.......

ادامه دارد

 روزهای شنبه هر هفته

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط حبیب سروری | 
                           

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط حبیب سروری | 

از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره

با زمین خیلی غریبیم با هوای تو صمیمی

دیده بودمت هزار بار تو یه رویای قدیمی

به نگاه چشم گریون یه فرشته رو زمینی

چشامو به روت میبندم تا که اشکامو نبینی

با تو فریاد یه عمرو میکشم تا اوج باور

دلای آبی میمونن بی یارو یاور

از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره

تا همه بغضای عالم سر عاشقی نباره

غربت آرزو هامون دل طاقتو شیکونده

نگو تو شهر حقیقت واسه ما جایی نمونده

نگو دیره واسه گفتن سهمم از دنیا همینه

که تو تنهایی شبهام کسی اشکامو نبینه

از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره

تا همه بغضای عالم سر عاشقی نباره

بی تو

دلم بی تو یه ساله بی بهاره

همیشه با خیالت بیقراره

اگه باور نداری سینه بشکاف

ببین بی تو دل ما در چه کاره!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط حبیب سروری |